تبليغاتX
ره رو
دكتر فرديد و نفي امپرياليسم

محبوبه ولي

دكتر"احمد فرديد" با نام واقعي "سيد احمد مهيني يزدي" فيلسوف و انديشمند معاصر ايراني، متولد 1289 شمسي و متوفي به تاريخ بيست و پنجم مرداد ماه 1373 شمسي و موضوع همايش آينده ي "آنان كه مي انديشند" است. وي از جمله فيلسوفاني است كه داشتن موافقان و مخالفان سرسختش در ايران و خارج از ايران، حاكي از جريان سازي تفكر و تأثير گذاري او بر تحولات معاصر است. او مدتي را در خارج از كشور و بويژه در آلمان به سر مي برد و پس از بازگشت از آلمان، فصل جديدي از فلسفه اش را در ايران از سر مي گيرد و يكي از فيلسوفان و متفكران تأثيرگذار بر جريان انقلاب اسلامي محسوب مي شود. با توجه به اين اهميت، كانون انديشه جوان پس از "نيچه"، "هايدگر"، "فوكو" و "دكتر سيد حسين نصر" در پنجمين همايش از سلسله همايش هاي "آنان كه مي انديشند" كه 29 و 30 مهرماه در دانشكده ادبيات دانشگاه علامه طباطبائي برگزار مي شود، به نقد و بررسي آراء و انديشه هاي دكتر فرديد خواهد پرداخت. همين مسأله بهانه اي شد تا احمد فرديد موضوع گفتگوي ما با "روح الله رجبي" دبير انجمن فلسفه ي كانون انديشه جوان باشد و حاصل آن آنچه مي خوانيد:

فرديد كه بود و فلسفه ي او طي چه فرايندي و متأثر از چه جريان ها و شرايطي شكل گرفت؟
فرديد در فرانسه استاد فلسفه بود. در سفري كه به آلمان داشت با "هايدگر" آشنا شد و مكتب او را درك كرد. پس از اين ملاقات، هم بحث هاي فكري هايدگر را دنبال مي كرد و هم فلسفه اسلامي را. قبل از رفتن به آلمان در حوزه علميه يزد درس مي خواند و فلسفه ملاصدرا را دنبال مي كرد. اما هايدگر يك تفكر اجتماعي خاص داشت و بر خلاف بسياري از فيلسوفان ما كه فلسفه شان فلسفه محض است، هايدگر چنين نبود. فلسفه او بيشتر فلسفه اجتماعي است و بر اين اساس بيشتر به مباحث روز مي پردازد. از جمله اينكه علم چيست؟ تكنولوژي چيست؟ بشريت به كجا خواهد رفت؟ و پرسش و پاسخ هايي از اين نوع. در ملاقات هاي دكتر فرديد با هايدگر همين منش به دكتر فرديد هم منتقل شد. دكتر فرديد با مطالعه آثار هايدگر سخت تحت تأثير قرار گرفت و متحول شد. بويژه اينكه او خودش استاد فلسفه بود، با خيلي از زبان ها مثل فرانسه و آلماني آشنا بود و اغلب متون را با زبان اصلي شان مطالعه مي كرد. وي با اين تغيير و تحولات پس از ملاقات با هايدگر تقريباً حدود 50 سال قبل از انقلاب به ايران بازگشت و فعاليت خود را آغاز كرد. ورود او به ايران،‌ عالم ديگري را به جامعه سنتي ايران ارائه كرد.
زماني كه وي وارد ايران شد جريان هاي فكري و فلسفي مختلفي در ايران وجود داشت. يكي جريان سنتي مانند حكمت متعاليه كه بيشترين حركت ها و چالش انگيزي را داشت. ديگري جريان روشنفكران سكولار بود كه كاري به كار دين و آموزه هاي وحياني نداشتند و تمام فعاليت هايشان غرب گرا بود، ‌غرب را فقط به معني علم يا تكنولوژي مي شناختند و هيچ توجهي به فلسفه غرب به عنوان ذات اصلي غرب نمي كردند، بلكه يك صورت ظاهري از آن گرفته بودند. در چنين فضايي گفتمان دكتر فرديد از جهاتي نسبت به گفتمان هاي ديگر تمايز پيدا مي كرد. در همين دوره انديشمنداني چون "شريعتي"، "جلال آل احمد" و "حائري" نيز وجود داشتند اما گفتمان دكتر فرديد فلسفي تر بود. به همين دليل خيلي سعي مي كرد بحث خود را به مردم و دولتمردان بفهماند اما خيلي مورد توجه قرار نمي گرفت. نگاه فرديد به جامعه، يك نگاه عميق فلسفي بود. از نظر او غرب يك امر فلسفي است و اقتصاد، سياست، هنر، عرفان، علم و تكنولوژي نيز تابعي از همان امر فلسفي هستند. اما اين گفتمان تا قبل از انقلاب در فضاي ايران چندان قابل طرح نبود.

بعد از انقلاب چطور؟
تا قبل از انقلاب اسلامي دكتر فرديد بيشتر خانه نشين بود و گفتمان خاص خود را داشت.‌ اما بعد از انقلاب گفتمان دكتر عميق تر و بسياري از بحث هاي اين دو گفتمان به هم نزديك تر شد. از جمله با گفتمان متفكراني چون "علامه طباطبائي"، "شهيد مطهري"، "آيت الله مصباح" و "آيت الله جوادي آملي". در اين دوران دكتر فرديد شاگرداني داشت كه دكتر "داوري اردكاني"، "محمد رجبي" و "سيد عباس معارف" از جمله معروفترين آنها هستند.
ويژگي هاي كلي فلسفه دكتر فرديد چيست و آشنايي او با هايدگر كدام وجه از فلسفه ي او را دستخوش تغيير قرار داد؟
دكتر فرديد قبل از آشنايي با هايدگر مثل خيلي از متفكران موجود در غرب به جريان هاي سنت گرا و مباحث بحراني تمدن جديد توجه داشت و يك مقطعي طرفدار "برگسون" فيلسوف فرانسوي بود. تا اينكه كتابي از هايدگر به دستش رسيد. بعد از خواندن كتاب هاي او و ملاقات با هايدگر و بحث هايي كه در خصوص ماهيت زبان با او داشت، نگاهش به غرب متفاوت مي شود و با همسخني با تفكر هايدگر وارد ايران مي شود و مهمترين كارش بعد از بازگشت، تأمل در عرفان اسلامي است. در اين جريان با فيلسوفان مسلمان تبادل فكري زيادي برقرار مي كند. اما فرديد معتقد است از هايدگر تنها مي شود به طور سلبي براي نفي غرب استفاده كرد نه بيشتر. از نظر فرديد، ‌هايدگر "لا" يي است كه "الا الله" ندارد و او معتقد است "الا الله" را بايد از عرفان اسلامي يا حكمت انسي اسلامي اخذ كرد.

در تبادل با فيلسوفان مسلمان و فلسفه، دكتر فرديد بيشتر به كدام فيلسوف مسلمان نزديك است و نگاهش به عرفان اسلامي چگونه است؟
يكي از مباحثي كه در تفكر فرديد وجود داشت؛ بحث هاي او در مورد "وجود" است كه مبناي اصلي اين مباحث عموماً همان وجود شناسي "ابن عربي" است. ابن عربي قائل به اين است كه اولاً، خدا همان وجود است و دوماً هر وجودي تنها و تنها خداست و ساير چيزها وجود نيستند، عدم هم نيستند بلكه مظاهر وجودند. اما ملاصدرا معتقد است كه همه چيز وجود است ولي شديدترين وجود، خدا و ضعيف ترين وجود، موجودات هستند و همين جاست كه ساحت تفكر ابن عربي از ساحت تفكر فلسفي جدا مي شود. تفكر ابن عربي كه دكتر فرديد هم متأثر از آن است، بر مبناي حضور مبتني بر وحي است. در حالي كه بر فلسفه رسيدن به حقيقت علم به حقايق اشياء به واسطه استدلال عقل منطقي است. ابن عربي مي گويد اولاً يا چيزي به نام دين داريم يا نداريم و ثانياً يا اين شيء در تفكر ما نقش دارد يا ندارد. اگر نقشي داشته باشد، تفكر ما ديگر فلسفي نيست زيرا شرط فيلسوف شدن انسان، رسيدن به حقايق اشياء، از حالي به حال ديگر شدن، توبه، تذكر، رضا، توكل و غيره نيست. از نظر ابن عربي انسان شهود مي كند تا به حالات و مقامات خود پي ببرد و انسان چيزي جز همين حالات و مقامات خود نيست. حتي فلسفه نيز حالي از احوال انسان است. از سويي هر شهودي هم ديني نيست. ابن عربي معتقد است حقايق بايد شهود شوند، اما اين شهود بايد در متابعت از وحي صورت بگيرد و آنچه راه ما را در شهود مشخص مي كند بايد وحي باشد. دكتر فرديد هم همين بحث را پذيرفته و آن را مبناي ساخت تفكر خود قرار داده است. بر همين اساس اختلافات زيادي بين فلسفه و عرفان ايجاد مي شود كه اين اختلافات در موضع دكتر فرديد نيز وجود دارد. لذا وي عرفان را نسبت به فلسفه هاي اسلامي، يوناني و ... ترجيح مي دهد. از نظر فرديد چه در تفكر عقلاني و چه در تفكر شهودي،‌ چه شيطاني و چه رحماني، انسان با حقيقت وجود مواجهه پيدا مي كند. از نظر ايشان خداوند در هر دوره اي با اسمي بر جهان ظهور مي كند و متفكر كسي است كه نداي وجود را گوش مي دهد و براي مردمان عصر بازگو مي كند. كانت مانند ملاصدرا نداي وجود را شنيد و به آن پاسخ داد و مردمان را از اين گفت و گو باخبر كرد. اين نوع از تفكر مستلزم سيري است كه بايد از ظاهر به باطن امور صورت گيرد. از نظر ايشان تفكر يعني سير از ظاهر به باطن.

معمولاً غالب فلاسفه قائل به همين امر هستند كه در تفكر بايد از ظاهر به باطن رسيد؟
بله. البته اگر اعتقاد به اين امر وجود داشته باشد كه منطق تفكر همين سير است. ثانياً بايد گفت كه هر متفكري اين سير را به گونه اي تعريف مي كند. مثلاً "حاج ملا هادي سبزواري" مي گويد: سير از مطلوب به مبادي و سير مبادي به مطلوب. در حالي كه در عرفان چنين نيست. ساخت عرفان در مقابل ساخت فلسفه است. همين امر ملاك فرديد براي تفسير تمام امور اجتماعي، اقتصادي، ‌فرهنگي، سياسي و ... قرار مي گيرد و وي معتقد است كه اين فلسفه غرب بود كه انسان جديد را به تمدن امروز كشاند. از نظر فرديد انسان در دوره ي جديد، نفسانيت خود را بروز مي دهد و مباني و مبادي تمام شؤونش را شكل مي دهد. هنر او، اقتصاد او، سياست، فلسفه، علم و تكنولوژي او در واقع بروز نفس در تمام رفتار ها و شؤون زندگي انسان است. وي معتقد است؛ انقلاب حقيقي نتيجه جهاد با نفس است و مبارزه با نفس يعني مبارزه با كل ساختار غرب.

دكتر فرديد مخالفاني نيز دارند، اين مخالفان بيشتر چه كساني هستند و در مخالفت با دكتر فرديد بيشتر كدام مباحث از فلسفه ايشان را نقد مي كنند؟
مخالفان دكتر فرديد دو دسته اند؛ مخالفان ژورناليست و مخالفان متفكر يا متفكر نما. متأسفانه دكتر فرديد بيش از همه در معرض مخالفت هاي دسته اول بوده كه سردمدار آنان نيز "عبدالكريم سروش" است و اغلب اين جريان بيشترين انتقادها را به دكتر فرديد داشته است. در واقع اصلاً قصدشان انتقاد نسبت به دكتر فرديد نبود بلكه مي خواستند انقلاب اسلامي را مورد هدف قرار دهند و به دنبال آن هر كسي كه كوچكترين حرفي از انقلاب زده باشد را به باد انتقاد مي گيرند. همانطور كه از سيدحسين نصر و حتي شريعتي هم انتقاد مي كنند. بحث دكتر فرديد در مورد انقلاب يك بحث ريشه اي است كه ژورناليسم ضد انقلاب به شدت با ايشان مخالف است. بيشترين اشكالاتي هم كه اين گروه به فرديد وارد مي كنند، يك سري انتقادهاي سطحي است اعم از اينكه وي كراوات مي زده، ريشش را مي تراشيده، فرصت طلب بوده، فحاش بوده و .... از همان نوع انتقادهايي كه به نصر وارد مي كنند و مي گويند او مدتي با دربار مرتبط بوده است. در حالي كه آنها فهمي در مورد فلسفه فرديد ندارند، اما ژورناليسم آنها بسيار قوي است. نقد ديگري كه به فرديد وارد مي كنند اين است كه او فيلسوف حكومتي است. در حالي كه از نظر او فيلسوف حكومتي و غير حكومتي معنا ندارد و اساساً فيلسوفان حكومت ها را شكل مي دهند. همانطور كه اگر "كانت" و "دكارت" و "هگل" نبودند، هيچ گاه امپرياليسم به وجود نمي آمد.
دسته ديگر مخالفان دكتر فرديد يا از منظر فلسفه اسلامي ايشان را به نقد مي كشند يا بر مبناي فلسفه غرب. يكي از مخالفت هاي طرفداران فلسفه اسلامي با دكتر فرديد بر سر تعريف و نسبت عرفان و فلسفه و دين است. روشنفكران سكولار نيز تعريف دكتر فرديد از غرب را نقد مي كنند و معتقدند غربي كه فرديد تعريف مي كند غرب غلطي است. آنها مي گويند: غرب تكه تكه است، مي توان علم و تكنولوژي، نظام حكومتي، نظام اداري و ... را از غرب وام گرفت اما مي توان اخلاق فاسد، آداب و رسوم ناپسند و غيره را از آن نگرفت. البته نظر هاي متعددي در اين مورد بيان شده است كه مجال توضيح همه آنها نيست ولي همگي تقريباً معتقدند كه غرب يك كل به هم پيوسته نيست. از نظر دكتر فرديد غرب يك كل است و تقريباً تمام آنچه در غرب بروز كرده و حاكم مناسبات مردم شده است، با يكديگر در ارتباط بوده و به ذات و بنيان غرب كه همان نيست انگاري حقيقت وجود است، باز مي گردد.

بسياري از متفكران معتقدند غرب وجوهي دارد و بر اين مبنا برخي از آن وجوه را رد مي كنند و برخي را مي پذيرند. برخي را مضر و برخي را مفيد مي دانند مثلاً علمش را. استدلال دكتر فرديد براي اثبات يكپارچگي غرب چگونه است؟
آنهايي كه غرب را پاره پاره مي بينند مثل روشنفكران ديني، برخي روشنفكران سكولار و برخي از متفكران مسلمان، معتقدند غربي كه ما مي بينيم بخش هاي مجزا و تكه تكه دارد يعني سياست، اقتصاد، هنر و... از سويي برخي غرب را در هنرش مي بينند، برخي در اقتصادش،‌ برخي در تكنولوژي و برخي هم غرب را نحوه حكومت سياسي آن مي دانند. اين نگاه از نظر دكتر فرديد بسيار سطحي است، زيرا تمام اينها به هم مرتبط است. دكتر فرديد غرب را يك كل واحد مي داند و اين كل را تماماً نفي مي كند. آنچه در هنر، آن را "بيان هر آنچه در نفس من است" مي دانند همان را در فلسفه سوبژكتيويسم،‌ در اقتصاد امپرياليسم و در سياست دموكراسي و ديكتاتوري مي دانند. فرديد معتقد است كه اصلاً غرب به معناي پاره پاره نداريم. اگر امري در سياست، اقتصاد، ‌هنر، فرهنگ يا هر چيز ديگري جزء ذات غرب باشد قابل پذيرش نيست، مگر زماني كه در اضطرار باشيم. مثل كسي كه در بيابان از گرسنگي در حال مرگ است و در آن حال مي تواند خود را با مردار سير كند. در مورد غرب نيز همينطور است؛ وقتي بمب اتمي نداشته باشيم، توي سرمان مي زنند پس مجبوريم داشته باشيم. اما در مورد علم بايد بدانيم آيا علم جزء ذات غرب و در واقع جزء ذات امپرياليسم است كه بخواهيم آن را نفي كنيم؟ از نظر دكتر فرديد اگر علم به عنوان شناخت از پديده ها براي تسخير طبيعت باشد علم نيست؛ توهم است و شك نكنيم كه جزء ذات غرب و امپرياليسم است. اما اگر منظور علمي باشد كه شرط تحصيلش، عمل صالح و نتيجه اش قرب به خدا و شناخت آيات اوست، نفي نمي شود. همانطور كه علم اسلامي هم داريم و چه بسا فيزيك و شيمي و تكنولوژي و تمام شاخه هاي ديگر علم در آن باشد. بنابراين آنچه فرديد نفي مي كند غربي است كه تمام وجوهش آميخته با سوبژكتيويسم و غفلت از حقيقت وجود خدا است



منبع: کانون اندیشه جوان

+ نوشته شده توسط روح الله رجبی در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 و ساعت 10:52 |

    اكنون بايد تلاش كنيم توصيفي ابتدايي از فهم كلي نيچه از ذات هنر بيان كنيم. ما اين كار را با بيان پنج جمله متوالي در باب هنر بر مبناي شواهدي مهم، انجام خواهيم داد.

    چرا هنر براي پي افكندن اصول يك ارزشگذاري جديد، اهميت تعيين كننده اي دارد؟ جواب فوري در شماره 797 در كتاب "اراده معطوف به قدرت"، كه در حقيقت بايد در موضع شماره 794 قرار داده شود، يافت مي شود: "پديده هنرمند هنوز از همه شفافتر است ...". در ابتدا ما بيش از اين جلو نمي رويم و تنها اين جمله را مورد توجه قرار مي دهيم."از همه شفافتر" يعني آن چيزي كه براي ما از حيث ذاتش از همه بيشتر قابل دسترس است، پديده "هنرمند" يا وجود يك هنرمند است. با اين موجود يعني هنرمند، چهره وجود براي ما بدون واسطه ظهور مي كند. نيچه خود، علت اين امر را به ما نمي گويد ، اما با اين حال ما مي توانيم به آساني علت آن را كشف كنيم. هنرمند بودن به اين معني است كه چيزي را كه هنوز موجود نيست، در وجود به ظهور آوريم. گويي در عمل فراآوردن ما شاهد به وجود آمدن موجودات هستيم و مي توانيم با وضوح تمام ماهيتشان را مشاهده كنيم. از آنجا كه اين امر مربوط به تجلي اراده معطوف به قدرت به مثابه خصيصه اصلي موجودات است، اين وظيفه بايد از جايي آغاز شود كه امر مورد پرسش خود را به واضح ترين صورت نشان مي دهد. زيرا هر توضيح دادني بايد از آنچه كه واضح است آغاز و به سمت آنچه مبهم است جريان پيدا كند و راه ديگري وجود ندارد.

    هنرمند بودن راهي براي زيستن است. نيچه درباره زندگي به طور عام چه مي گويد؟ او زندگي را "صورتي از وجود كه بيش از همه براي ما آشنا است"(689،wm) تعريف مي كند. براي او "وجود" صرفاً "به عنوان عمومي سازي مفهوم «زندگي»«دم بر آوردن»«جانداري»«اراده كردن و به عمل آوردن» و «شدن» است. وجود – ما هيچ تصوري از آن غير از تصور «زيستن» نداريم. چگونه يك چيز مرده مي تواند «باشد»؟" (582،wm). "اگر دروني ترين ذات وجود، اراده معطوف به قدرت است..." (693،wm).

    با اين اشارات نسبتا قاعده مند، ما چارچوبي را كه در آن "پديده هنرمند" فهميده مي شود،‌ بدست آورده ايم؛ چارچوبي كه بايد در تمام ملاحظات بعدي مان مورد توجه قرار گيرد. تكرار مي كنيم: وجود يك هنرمند شفافترين حالت زندگي است. زندگي براي ما آشناترين صورت وجود است. دروني ترين ذات وجود، اراده معطوف به قدرت است. ما در وجود هنرمند با شفافترين و آشناترين حالت اراده معطوف به قدرت مواجه مي شويم. از آنجا كه اين امر مربوط به تجلي وجود موجودات است، تامل در باب هنر از اين لحاظ اولويتي مسلم دارد.

    با اين حال، نيچه،‌ در اينجا صرفا از "پديده هنرمند"، و نه از هنر، سخن مي گويد. اگر چه مشكل است كه بگوييم هنر "في نفسه" چيست و چگونه است‌، اما با اين حال واضح است كه همچنين آثار هنري و نيز كساني كه چنيني آثاري را اصطلاحا "تجربه" مي كنند، متعلق به حقيقت هنر هستند. هنرمند تنها يكي از آن چيزهايي است كه حقيقت هنر را به مثابه يك كل تشكيل مي دهند. يقينا اينگونه است، اما اين، دقيقا همان چيزي است كه در فهم نيچه از هنر نقش مهمي دارد، او هنر را در تماميت ذاتي اش، بر مبناي هنرمند مي فهمد. او اين كار را آگاهانه و در تضاد آشكار با آن مفهوم از هنر انجام مي دهد كه هنر را بر مبناي كساني كه از آن "لذت مي برند" و آن را "تجربه مي كنند"، نشان مي دهد.

     اين امر، اصلي راهگشا در باب آموزه نيچه درباره هنر است. هنر بايد بر مبناي خلق كنندگان و توليدكنندگان اثر هنري و نه مخاطبان آن، سنجيده شود. نيچه اين امر را در اين جملات به وضوح بيان مي كند:"زيبايي شناسي تاكنون يك زيبايي شناسي زنانه بوده است، تا آنجا كه صرفا مخاطبان هنر تجربه هاي خود را از اينكه "امر زيبا چيست"، تبيين و تدوين كرده اند. در كل فلسفه تا به امروز هنرمند در كار نيست ..." (811، wm). نزد نيچه نيز فلسفه هنر به معناي زيبايي شناسي است، اما زيبايي شناسي مردانه، نه زيبايي شناسي زنانه. پرسش از هنر، پرسش از هنرمند به مثابه توليد كننده و خالق آن است و بايد تجربه هاي او از امر زيبا ملاك قرار گيرند.

    اكنون به شماره 797 باز مي گرديم:" پديده هنرمند هنوز از همه شفافتر است". اگر ما اين گزاره را بر مبناي پرسش از اراده معطوف به قدرت، با نگاهي به ماهيت هنر، لحاظ كنيم، در آن صورت سريعا دو جمله بنيادين در باب هنر را استخراج مي كنيم.

1-      هنر شفافترين و آشناترين جلوه اراده معطوف به قدرت است.

2-      هنر بايد بر مبناي هنرمند سنجيده شود.

    اكنون اجازه دهيد جلوه تر برويم:"... از آن موضع مي توان غرايز اساسي قدرت، طبيعت، و غير آن را مشاهده كرد. همچنين غرايز دين و اخلاق را" (‌797،wm). در اينجا نيچه به وضوح مي گويد كه با نظري به ماهيت هنر، جلوه هاي ديگر اراده معطوف به قدرت – طبيعت، دين،‌ اخلاق، و مي توان اضافه كرد اجتماع، فرد، معرفت، علم و فلسفه- درك خواهند شد. از اين رو اين موجودات به طور قاطع، با وجود هنرمند، ‌خلاقيت هنري و امر ابداع شده،‌ مطابقت دارند. بقيه موجوداتي كه هنرمند، آشكارا آنها را فرا نمي آورد، حالتي از وجود دارند كه مطابق آن چيزي است كه هنرمند ايجاد مي كند، يعني اثر هنري. ماخذ چنين نظري را در گزاره اي دقيقا قبل از شماره 797 مي يابيم:" اثر هنري جايي كه، بي آنكه هنرمندي در كار باشد،‌ پديدار مي گردد، مثلا به عنوان پيكره، به عنوان تشكل (لشكر افسران پروسي،‌ انجمن يسوعي). تا چه حد هنرمند تنها يك مرحله مقدماتي است. عالم همچون يك اثر هنري كه خود را به دنيا مي آورد." (796،wm). در اينجا مفهوم هنر و اثر هنري به وضوح، به هر توانايي براي فرا آوردن و هر چيزي كه به طور بنيادين فرا آورده مي شود، بسط پيدا كرده است. همچنين تا حدودي با كاربرد اين معنا كه تا آغاز قرن نوزدهم شايع بود، مطابقت دارد. تا آن زمان، هنر، هر نوع توانايي براي فراآوردن به حساب مي آمد. صنعتگران، دولتمردان، و استادان و نيز كساني كه چيزي را فرا مي آوردند، هنرمند بودند. طبيعت نيز هنرمند بود، يك هنرمند زن. در آن دوره، هنر اين معناي جديد و محدود را آنگونه كه درباره "هنرهاي زيبا" به كار مي رود، نداشت. هنرهاي زيبا به معناي فراآوردن چيزي زيبا در اثري هنري است.

    با اين حال، نيچه اكنون آن كاربرد كهنه تر و مبسوط از هنر را كه در آن هنرهاي زيبا صرفا يك نوع در ميان انواع ديگر است، طوري تفسير مي كند كه هر فرا-آوردني مطابق با مفهوم هنرهاي زيبا و هنرمند مخصوص آن درك مي شود. "هنرمند تنها يك مرحله مقدماتي است." يعني هنرمند به عبارت دقيق تر، كسي است كه آثار هنرهاي زيبا را فرا مي آورد. بر اين اساس مي توانيم جمله سومي در باب هنر ارائه دهيم:

3-   طبق مفهوم گسترده تر هنرمند، هنر وقوع بنيادين همه موجودات است و اين موجودات از آن نظر كه موجود هستند هم خود را خلق مي كنند و هم خلق مي شوند.

    اما مي دانيم كه اراده معطوف به قدرت، اساسا امري ايجاد كننده و نابود كننده است. اينكه وقوع بنيادين موجودات "هنر" است، صرفا حاكي از آن است كه هنر اراده معطوف به قدرت است.

    خيلي قبل از اينكه نيچه ماهيت هنر را به طور آشكار جلوه اراده معطوف به قدرت تفسير كند، در اولين اثرش با عنوان "زايش تراژدي از روح موسيقي"، هنر را خصيصه بنيادين موجودات مي دانست. بنا بر اين مي توان حدس زد كه چرا نيچه در خلال نوشتن كتاب "اراده معطوف به قدرت" به موضعش در باب هنر در كتاب "زايش تراژدي" باز مي گردد. اين بحث از بخشي از كتاب "اراده معطوف به قدرت" استخراج شده است. در آخرين بند اين بخش مي خوانيم: "  قبلا در مقدمه (يعني مقدمه كتاب زايش تراژدي) كه در آن ريشارد واگنر به يك گفتگو فرا خوانده شده است، اين اقرار به ايمان، اين انجيل هنرمندان پديدار مي شود: هنر وظيفه واقعي زندگي است، هنر فعاليت ما بعد الطبيعي زندگي است." (بخش 4، 853، wm). مقصود از "زندگي" تنها مفهوم محدود زندگي انساني نيست بلكه با "عالم" به مفهوم شوپنهاوري برابر است. اين جمله يادآور شوپنهاور است اما بر خلاف نظر اوست.

    هنر در وسيع ترين معناي آن يعني امر خلاق، خصيصه بنيادين موجودات است. بنا بر اين، هنر به معناي دقيق تر آن فعاليتي است كه در آن ابداع براي خود ظاهر مي شود و از همه شفافتر مي شود. هنر صرفا يك جلوه از اراده معطوف به قدرت در ميان ديگر جلوه ها نيست بلكه عالي ترين جلوه است. اراده معطوف به قدرت حقيقتا هم بر مبناي هنر و هم به عنوان هنر قابل مشاهده مي گردد. اراده معطوف به قدرت بنياني است كه بر مبناي آن همه ارزشگذاريها در آينده بر پا مي گردند. هنر اصل ارزشگذاري جديد است طوري كه در تضاد با آن امر پيشين است كه تحت سيطره دين، اخلاق، و فلسفه بود. پس اگر اراده معطوف به قدرت، عالي ترين جلوه خود را در هنر مي يابد، ظهور نسبت جديد اراده معطوف به قدرت بايد از هنر نشات بگيرد. با اين حال، از آنجا كه اين ارزشگذاري يك ارزشگذاري جديد نسبت به امور پيشين است، اختلاف و هرج و مرج از هنر زاييده مي شود. اين امر با "اراده معطوف به قدرت" در شماره 794 تاييد مي شود: "دين،‌ اخلاق و فلسفه ما، اشكال انحطاطي انسان هستند. جنبش متضاد: هنر."

    طبق تفسير نيچه،‌ اولين اصل اخلاق و دين مسيحيت و فلسفه، كه توسط افلاطون معين شده است، اين امر است: اين جهان هيچ ارزشي ندارد. بايد جهان "بهتري" نسبت به اين جهان كه اسير شهوت راني است وجود داشته باشد. بايد "جهاني حقيقي"، جهاني فرا حسي خارج از اين جهان وجود داشته باشد. جهان حواس صرفا جهان ظواهر است.

    در چنين حالتي، اين جهان و زندگي در آن بالذات انكار مي شوند. اگر ظاهرا "بله" اي به اين جهان گفته شود، نهايتا فقط به خاطر انكار اين جهان به طور كاملا قاطع است. اما نيچه مي گويد كه "جهان حقيقي" اخلاق، جهان دروغ ها است، جهان حقيقي و فرا حسي يك خطا است. جهان حسي – كه در نحله افلاطون به معناي جهان ظاهري و حيرت و حوزه خطا است- جهان حقيقي است. امر محسوس و نمود حسي عنصر اساسي هنر است. به همين خاطر است كه هنر آنچه را كه تصور به ظاهر جهان حقيقي انكار مي كند،‌ تصديق و حمايت مي كند. بنا بر اين نيچه مي گويد: "هنر همچون تنها ضد نيروي برتر در برابر هر اراده معطوف به نفي زندگي،‌ همچون آنچه ضد مسيحي،‌ ضد بودايي، و ضد نيست انگار به منتها درجه است." با اين عبارات، ما چهارمين جمله در باب ذات هنر را به دست مي آوريم:

4-      هنر جنبش مخصوص ضد نيست انگاري است.

هنرمند ابداع مي كند و صورت مي بخشد. اگر هنرمند فعاليت محض و ساده متافيزيكي را پايه ريزي مي كند،‌ پس هر فعاليتي،‌ خصوصا بالاترين فعاليت يعني تفكر فلسفي نيز بايد توسط او تعيين گردد. مفهوم فلسفه ممكن است ديگر طبق طرح مربي اخلاق كه جهان بالاتر ديگري را در تضاد با اين جهان به ظاهر بي ارزش قرار مي دهد،‌ تعريف نشود. فيلسوفي كه در جهت مخالف حركت مي كند؛ كسي كه از جنبش متضاد به وجود آمده است؛ يك "هنرمند-فيلسوف"؛ مي بايست بر ضد فيلسوف نيست انگار اخلاقي (آخرين نمونه اين نوع فيلسوف پيش از نيچه، شوپنهاور بود) صف آرايي كند. چنين فيلسوفي، هنرمندي است كه به موجودات به مثابه يك كل صورت مي بخشد. او از آنجايي آغاز مي كند كه آنها خود را آشكار مي سازند،‌ يعني در انسان. ما بايد با در نظر داشتن اين امر،‌ شماره 795 كتاب "اراده معطوف به قدرت" را بخوانيم:

     "هنرمند- فيلسوف، مفهوم برتر هنر. آيا يك انسان مي تواند خود را آن قدر دور از ديگر مردمان نگاه دارد كه بتواند آنها را شكل دهد؟ (تمرينهايي مقدماتي:1- آن كس كه خود را شكل مي دهد،‌ زاهد. 2- هنرمند تاكنون،‌ به عنوان يك كمال بخش در مقياسي كوچك، كه بر روي مواد كار مي كند.)

   هنر،‌ خصوصا در معناي محدودش، يك بله گويي به امر محسوس است؛ به امر ظاهري، به آنچه كه "جهان حقيقي" نيست،‌ يا آنگونه كه نيچه به طور اجمال مي گويد: به آنچه كه "حقيقت" نيست.

    در هنر درباره اينكه حقيقت چيست، تصميم گرفته مي شود و حقيقت براي نيچه هميشه به معناي موجودات حقيقي يعني موجودات به معني واقعي كلمه است. اين امر با ارتباط ضروري پرسش تمهيدي و پرسش اصالي فلسفه از طرفي و با پرسش از چيستي حقيقت از طرف ديگر مطابقت دارد. هنر، اراده معطوف به صورت ظاهري به مثابه امر محسوس است. اما نيچه درباره چنين اراده اي مي گويد: "اراده معطوف به امر ظاهري، به پندار، به فريب،‌ به صيرورت و تغيير، عميق تر و متافيزيكي تر از اراده معطوف به حقيقت و واقعيت و وجود است." (369، xiv). مقصود از حقيقت در اينجا حقيقت در منظر افلاطون به عنوان موجوديت في نفسه،‌ مُثل و جهان فرا حسي است. در مقابل اراده معطوف به جهان محسوس و توانمديش، براي نيچه، اراده معطوف به آن چيزي است كه متافيزيك جستجو مي كند. بنا بر اين اراده معطوف به امر محسوس،‌ امري متافيزيكي است. آن اراده متافيزيكي در هنر تحقق دارد.

    نيچه مي گويد: "در آغاز زندگيم پرسش از رابطه بين هنر و حقيقت را به جد دنبال مي كردم: حتي اكنون با خوفي مقدس رو در روي اين اختلاف قرار گرفته ام. اولين كتابم وقف اين امر شده است. "زايش تراژدي" بر اساس اعتقادي ديگر به هنر باور دارد- اينكه نا ممكن است كه بتوان با حقيقت زندگي كرد، اينكه "اراده معطوف به حقيقت " علامت فساد و تباهي است." (398، xiv).

    اين عبارات بسيار افراطي به نظر مي رسد، اما به محض اينكه آن را به درستي بخوانيم، بيگانگي اش از بين مي رود. مقصود از "اراده معطوف به حقيقت" در اينجا (و هميشه از نظر نيچه) اراده معطوف به "جهان حقيقي" به معناي افلاطوني و مسيحي و اراده معطوف به جهان فرا حسي و موجوديت في نفسه است. اراده معطوف به چنان "موجودات حقيقي اي" در واقع، يك نه گويي است به زندگي كنوني مان، يعني دقيقا همان جايي كه هنر سكني گزيده است. از آنجا كه اين جهان حقيقتا واقعي و تنها جهان حقيقي است، نيچه مي تواند بر اساس رابطه بين هنر و حقيقت اعلام كند كه: "هنر با ارزش تر از حقيقت است." (بخش4، 853، wm). جهان حسي والاتر و حقيقي تر از جهان فراحسي است. بر اين اساس نيچه مي گويد: "ما هنر را در اختيار داريم مبادا كه از حقيقت نابود شويم." (822، wm). علاوه بر اين، معناي "حقيقت"، آن "جهان حقيقي" فرا حسي است كه در درون خود خطري را گوشزد مي كند و آن اين است كه ممكن است زندگي نابود شود. مفهوم زندگي براي نيچه هميشه به اين معنا است: "زندگي كه در حال افزايش و ارتقاء است".

+ نوشته شده توسط روح الله رجبی در چهارشنبه دهم مهر 1387 و ساعت 17:51 |
سلام.

این وبلاگ دست نوشته های یک دانشجو درباره فکرهایی است که می کند.

+ نوشته شده توسط روح الله رجبی در چهارشنبه دهم مهر 1387 و ساعت 17:49 |